در كلاس روزگار درسهاي گوناگون هست
درس يافتن آب و نان
درس زيستن كنار هم در س مهر درس قهر
درس آشنا شدن درس با سرشك غم ز هم جدا شدن
در كنار اين معلمان و درسها در كنار نمره هاي بيست
يك معلم بزرگ در تمام لحظه ها، تمام عمر
در كلاس هست و در كلاس نيست
نام اوست مرگ؟؟؟
و آنچه درس مي دهد زندگي است؟؟؟
وا ژه هاي غريب !
دوستت دارم - بي تو ميميرم
من و تو ماله هميم
شب من بي تو معنايي نداره
دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم
هه ه ه ه ه ه ه
ديگه نميشه اينارو واژه گفت
ايناهم مثل صلاح هاي گرم شدن
براي خلع صلاح كردن
و تسليم كردن قلب ها هو بردگي كشيدن از دل ها
پس كجا فرار فرار كردن اين محافظ ها
نكنه اون ها هم خلع صلاح شدن ؟
نمي دونم ولي يه چيزي مي دونم همه اين ها
يه فرمانده دارن كه تو آسمون ها پشت ابر ها
خودش رو از ترس قايم كرده چون جنگ كثيفي رو
پياده سازي كرده
چي ميشد ميومد جلو اعتراف مي كرد اشتباه كرده
خودش هم اين جنگ رو بخاطره
به دست آوردن يه عشق
آغاز كرده !
وا ژه هاي غريب !
دوستت دارم - بي تو ميميرم
من و تو ماله هميم
شب من بي تو معنايي نداره
دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم
هه ه ه ه ه ه ه
ديگه نميشه اينارو واژه گفت
ايناهم مثل صلاح هاي گرم شدن
براي خلع صلاح كردن
و تسليم كردن قلب ها هو بردگي كشيدن از دل ها
پس كجا فرار فرار كردن اين محافظ ها
نكنه اون ها هم خلع صلاح شدن ؟
نمي دونم ولي يه چيزي مي دونم همه اين ها
يه فرمانده دارن كه تو آسمون ها پشت ابر ها
خودش رو از ترس قايم كرده چون جنگ كثيفي رو
پياده سازي كرده
چي ميشد ميومد جلو اعتراف مي كرد اشتباه كرده
خودش هم اين جنگ رو بخاطره
به دست آوردن يه عشق
آغاز كرده !
نمی دانم چرا از ابر گریان//نصیب ما نشد یک قطره باران
نمی دانم چرابامن چنین کرد //دل دیوانه را عاشق ترین کرد
نمی دانم چرا سبزی خزان شد//وجود خنده ای برما گران شد
نمی دانم چرا دلها شکسته//زمین واسمان از هم گسسته
نمی دانم چرا من را فدا کرد
عابد چشم سخنگوی توام.
من در این تاریکی،
من در این تیره شب جان فرسا،
زائر ظلمت گیسوی توام.
گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من ،
گیسوان تو شب بی پایان.
جنگل عطر آلود .
شکل گیسوی تو ،
موج دریای خیال.
کاش با زورق اندیشه شبی ،
از شط گیسوی مواج تو ، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم.
کاش بر این شط مواج سیاه،
همه عمر سفر می کردم.....
من از بي مهري آيينه با تصوير مي ترسم
تمام راهها بر جاده آسودگي ختمند
از آن پايي كه خواهد رفت در زنجير مي ترسم
تب خورشيد را از من مگير اي ابر هرجايي
مسلمانم ولي از سايه تكفير ميترسم
ميان ماندن و رفتن اسير دست ترديدم
عنانم دست تو اي دل كه از تدبير ميترسم
كدامين چشمها بر جاده موعود خواهد ماند
من از اين مردم خو كرده با تاخير مي ترسم
شب فرو می خزد از بام کبود
تازه بند آمده باران و نسیمی نمنک
می تراود ز دل سرد شبانگاه خموش
شمع افسرده ماه از پس آن ابر سیاه
گاه می خندد و می تابد از اندوهی س رد
خنده ای غم زده چون خنده درد
تابشی خسته و بی رنگ و تباه
چون نگاهی که در آن موج زند سایه نرگ
سوزنک از دل ویران درختان خموش
می رسد گاه یکی نغمه آشفته به گوش
نغمه ای گم شده از سینه نایی موهوم
بانگی آواره و شوم
می کشد مرغ شباهنگ خروش
می رود ابر و یکی سایه انبوه و سیاه
نرم وخاموش فرو می خزد از گوشه بام
آه دردی ست در آن اختر لرزنده که گاه
کورسو می زند و می شود از دیده نهان
وز نهیب نفس تیره شام
می کشد مرغ شباهنگ فغان
آه ای مرغ شباهنگ خموش
بس کن این بانگ و خروش
بشکن این ناله پرسوز و گداز
بشکن این ناله که آن مایه ناز
تازه رفته ست به خواب
آری ای مرغک اندوه پرست
بس کن این شور و شتاب
بس کن این زمزمه او بیماراست
از دریا می گذرم
بی آن که قایقی باشم
از آسمان می گذرم
بی آن که پرنده ای باشم
از بیابان ها می گذرم ، بدون پا
یادت را در آغوش می گیرم ، گرم و پر احساس
پیراهنم بوی خاطره می دهد و دریا
و شبحی با من در رقص، خاطراتم را عریان می کند
بی آن که بدانم!
امشب كه شعله ميزندم ماجراي تو
بر اين سرم كه سر بگذارم به پاي تو
بيتاب و بيقرارم و بيواهمه ولي؛
جز حرف عاشقانه ندارم براي تو
امشب هزار مرتبه بي تو دلم شكست
يعني هزار مرتبه مردم براي تو
من راضيام به اين همه دوري ، ولي عزيز!
راضيترم به اينكه ببينم رضاي تو
حالا درخت و جاده به راهت نشستهاند
حالا سكوت و سايه پر است از صداي تو

