نمی دانم چرا از ابر گریان//نصیب ما نشد یک قطره باران
نمی دانم چرابامن چنین کرد //دل دیوانه را عاشق ترین کرد
نمی دانم چرا سبزی خزان شد//وجود خنده ای برما گران شد
نمی دانم چرا دلها شکسته//زمین واسمان از هم گسسته
نمی دانم چرا من را فدا کرد[/b]
روح مرا سيل غمت برده بود
غنچه ي سرخي كه وفا نام داشت
در گذر حادثه پژمرده بود
بي تو جنون در سر و خنجر به چشم
عقده گلو گيرو دل آزرده بود
بي تو چه گويم كه به شب غير اشك
اين دل بي حوصله نشمرده بود
يا كه بجز دست غمت هيچكس
در بغل اين سينه نيفشرده بود
قاب دلم عكس تو در بر گرفت
شيشه ي آن گر چه ترك خورده بود
هيچ كس كاري به كار من نداشت.
بنويسيد بعد مرگم روي قبر
با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ
او كه خوابيده است در اين گور سرد
بودنش را هيچ كس باور نداشت
سکوتم را به باران هدیه کردم
تمام زندگی را گریه کردم
نبودی در فراق شانه هایت
به هر خاکی رسیدم تکیه کردم...
"سفر هيچ چيز جز دلتنگی برايم نداشت
امّا زندگی به من نشان داد براي بهتر درک کردن هر چيز بايد قدری از آن دور شد"

عابد چشم سخنگوی توام.
من در این تاریکی،
من در این تیره شب جان فرسا،
زائر ظلمت گیسوی توام.
گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من ،
گیسوان تو شب بی پایان.
جنگل عطر آلود .
شکل گیسوی تو ،
موج دریای خیال.
کاش با زورق اندیشه شبی ،
از شط گیسوی مواج تو ، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم.
کاش بر این شط مواج سیاه،
همه عمر سفر می کردم.....
دم غنیمت دان که دنیا یک دم است
هرکه با او همدم است او ادم است
ای دوست رسم وفا از غم اموز
غم با این همه بیگانگی هر شب به ما سر می زنه

كم كم گرفت فاصله از من صداي من
ديگر نمي رسد به شنيدن صداي من
آويخت چون چراغ به ايوان جاده ها
نام ترا شكفته و روشن صداي من
برخاست تا حضور ترا شعله ور كند
در باغ هاي گمشدة تن صداي من
بر بال استغاثة باران، شبي رساند
خود را به ابرهاي سترون صداي من
در هفت غرفه چرخ زد از گوش ها گريخت
حرفي نداشت قابل گفتن صداي من
وقتي كه بازگشت مرا هم نمي شناخت
از بس كه داشت فاصله از من صداي من


